شعر دانشجوی ایرانی
رشته ام علافی
جیب هایم خالیست
پدری دارم ، حسرتش یک شب خواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره
خوب مي فهمم ، سهم آينده من بيكاريست
من نمي دانم كه چرا مي گويند :
مرد تاجر خوب است و مهندس بيكار
و چرا در وسط سفره ما مدرك نيست .
(( چشمها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ))
بايد از آدم دانا ترسيد
بايد از قيمت دانش ناليد

